...
زماني که متولد شدم يکي تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم! خنديدم و گفتم:تو کي هستي؟ گفت: غم و تنهايي
![]()
بنام آنکه در هجران و غربت به دلها میدهد درس محبت
زماني که متولد شدم يکي تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم! خنديدم و گفتم:تو کي هستي؟ گفت: غم و تنهايي
![]()
ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت
دارند، مثل " ع " عاشقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.
روزی که تقدیر دست های ما را به هم گره زد و هم دلهایمان را....و قدم در راه زندگی گذاشتیم قرارمان نارفیقی ودل شکستن نبود چه زود فراموشمان شد عهدی که به رسم وفا بستیم !و چه آسان سقف آرزوهایمان فرو ریخت و آینه ی رویاهایمان شکست
کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت......![]()
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود میرانی
یعنی که تو هیچ گاه عاشق نشدی(با تو نبودم عشقم؟....)
در دایره ی عشق اگر باران بلا بارید
عاشق آن است که از دایره بیرون نرود
(حالا کی گفته مامیخوایم از دایره بیرون بریم و اینو بدون تا وقت جون دادن باهاتم...عشقم...
)
Seni seviyorum
Seni sahillere yazdim
...Denizlere sildirdin
Topraga yazdim
...Ruzgarlara sildirdin
Topraga yazdim
...Simdi de kalbime yaziyorumseni
!Hadi sildir bakalim
دلم تنگ است ومیدانم که فردایم همین رنگ است
خداوندا رهایم کن از این زشتی
از این دریای طوفانی؟
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد
نه رفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شدهفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر از عشقو اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک
فقط میخواد بهت بگه
دوستت دارم................V
من عشق را در تو
تورا دردل
و دل را درموقع تپیدن
و تپیدن را به خاطرتودوست دارم
من غم راسکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم ![]()
![]()
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
کاشکی خبرنداشتی دیونه نگاتم
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به پاتم
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم
کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکتم شاید بخواند ازنگاه که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تااو را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صیا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
ولی ناگه زابر تیره برقی جست وروی ماه تابان را پوشاند
من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالا مال درد اما دلی بیکینه دارم
پاکبازم من ولی در آرزوی عشق بازی
مثل هر جنبنده ای من هم دلی در سینه دارم
من عاشق عاشق شدنم
خورشید غروب کرد آفتاب گردان به دنبال خورشید گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد. آفتابگردان سر به زیر انداخت و گفت : گلها خیانت نمی کنند....*